با سلام
با یک مثل زیبا از مثنوی شروع می کنم:
گفت با درویش روزی یک خسی که ترا اینجا نمی داند کسی
گفت او اگر می نداند عامیم خویش را من می دانم کیم
وای اگر برعکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش
احمقم گیر احمقم من نیک بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت
این سخن بر وفق ظنـّت می جهد ورنه بختم داد عقلم هم دهد